خانه
آرشيو
پست الكترونيك

یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٤

بوسه

تو نهايت سرودی تو همه بود و نبودی            

  تو کلام زندگی تو تنها نقطه ی اميدی

چشمهای قشنگ تو مثل يه آ سمون زلاله

لبای خوش رنگ تو واسه عشق من مجاله

تو تموم خوبيا رو مثل يک فرشته داری

مثل بارون محبت داری روز و شب می باری

به تو تا می رسم من رازقی جوونه می ده

همه ی رنکای دنيا بوی خوب خونه می ده

اون طراوت لبات رو بگو از کجا آوردی

که بايک بوسه تموم غصه ها رو شستی بردی

بگو تا آخر عشقت چندتا باغچه از دعا هست

بگو غصه ها و عشقت بگو تا کجا با ما هست

می خوام امروز واسه ی تو قصه بگم عزيز جونم

نگو قصه ها تو از بر همشو خودم می دونم

دل من تنگ هميشه واسه خنده های نازت

حتی وقتی که می خندی با چشای دلنوازت

آره جونم آره عمرم قصه با تو چه قشنگه

بيا همپای دل من وقت بودن خيلی تنگه

با من و قصه ی من باش ای هميشه آسمونی

بگو پيش دل زارم تا ابد ميخوای بمونی

بگو آره بگو ای گل بگو راهو می شناسی

نگو از رفتن با من تا رسيدن تو هراسی

يکی بود يکی نبود شد دلا گنبد کبود شد

قصه رو گفتم وگفتم سوار موجای رود شد

کلاغ قصه ی ما بدون عزيزم که به خونش نرسيده

قصمون هميشه جاری رنگ پايان رو نديده

قصه با تو خيلی خوبه عشقمون چراغ راهه

بيا ياور پاهام باش راه قصه پر ز چاهه

خدايا قصه ی ما رو تا هميشه خوش نگه دار

دستای تشنه ی ما رو توی آب چشمه بگذار

عشق مهربون وخوبم تو رو دوست دارم هميشه

زندگی بدون عشقت آخه زندگی نمی شه   

مجنون

 
چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۳

قصه

گفتم صنما چهره نما خيز و مرا ياري کن...گفت رو در طلبش ضجه زن و زاري کن

گفتم شرر عشق تو بر خانه دل  آتش زد...گفت زين آتش دل نيک نگهداري کن

گفتم از غصه دو چشمم به سحر خواب نديد...گفت خوابي تو چرا؟ عزم به بيداري کن

گفتم اين ساز دلم زخمي آوايت شد...گفت از اين ساز دلت خوب پرستاري کن

گفتم از دوري و غم طاقت دل تاخت شده...گفت رو بهر دلت چاره بيماري کن

گفتم آزار مده چاره اين دل دم توست...گفت بيچاره بروخو به دل آزاري کن

گفتم ازخواهش توخوار و زبون شددل من...گفت زين پس بنشين فخر بدين خواري کن

گفتم اين غصه دگر تاب و توان از ما برد...گفت کم شرح غم قصه تکراري کن

******************

اين شعر رو تقديم ميکنم به يک آشنا که آشنا سخن آشنا نگه دارد

مجنون

 
پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

ديروز  اين وبلاگ يکساله شد...ميخواستم ديروز آپديت کنم که نشد...خوب يه سال به اين زودی گذشت وقتی به عقب نگاه ميکنم ميبنم که نسبت به سال پيش چقدر غمگين ترم... يکسال گذشت و هر روز انس من و غم هام بيشتر شد...ديگه خيلی به هم عادت کرديم...از گفتن حرفای تکراری منم مثل شما خسته ام...ولی چه ميشه کرد که زندگی همش تکراره ...شايد يکسال پيش اصلا تو حال و هوايی که الان هستم نبودم ...شايد الان غمگين ترم ولی خيلی چيزا رو فهميدم که به هزار سال شادی می ارزه ...من دلتنگم خيلی دلتنگم ...

شعر پايين رو خيلی وقت پيش گفتم:

                                               کلبه ويرانه

شب نشستم به در خانه ولی خانه نبود ...هرچه از عشق شنيدم به جز افسانه نبود

دل به کام غم و انده جهان ويران شد...هر چه ميديد به جز دام غم و دانه نبود

به در ميکده رفتم بشنيدم فرياد...نعره ای بود ولی  نعره مستانه نبود

جلوه ها بر در و ديوار بديدم هيهات... هيچ يک بر دل ما جلوه جانانه نبود

اشکم ازديده روان گشت وجگرخونين شد...شمع جان سوخت ولی همدم پروانه نبود

به وجودم نظری نيک بيفکندم دوش...در برش هيچ به جز کلبه ويرانه نبود

مجنون

 
جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۳

بهار بیست و سوم

بهار بیست و سوم آمد و در خود نهانم...نشسته گرد تنهایی به سر تا پای جانم

 

بهار بیست و سوم آمد واز خود گریزان...به هر سو میروم بی رونق و بی خانمانم

 

بهار بیست و سوم آمد ومن بیخود از خود...کجا هستم چه میخواهم چه میجویم ندانم

 

بهار بیست و سوم آمد وافسوس افسوس...که من اینگونه پوچم باطلم همچون خزانم

 

بهار بیست و سوم آمد و ای چرخ گردون...نمیدانم به دست تو کدامین سو روانم

 

بهار بیست و سوم آمد و من گم شدم گم...دراین دشت مشوش بیکس و بی آشیانم

 

بهار بیست و سوم میرود اما دریغا...که من پاییز حسرت دیده ای پیش از جهانم

 

........بله بهار بيست و سوم زندگی ما هم رسيد......اينم اولين سروده ما در بيست و سومين بهار زندگی...ياحق

مجنون

 
سه‌شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٢

بخواب امشب به آرامی

سلام به همه دوستای خوبی که منتظر آپديت شدن اين وبلاگ بودند خوب بالاخره آپديت شد به سرم زده بود که اين وبلاگو تعطيل کنم ولی يه جورايی دلم واسش تنگ ميشه اگرچه ديگه حوصلشو ندارم ولی من خود خود خود دلتنگی هستم قبلآ هم بهتون گفته بودم حتی برای خاطرات بدهم دلتنگ ميشم من هميشه با خاطرات پشت سر و ارزوهای پيش رو زندگی کردم ولی نميدونم خودم اين وسط چيکار ميکنم و چيکاره ام بالاخره اين وسط چی به سرم مياد شايدم يه روزی اين وسط توی اينهمه تنهايی و غربت له بشم (اينم قبلآ بهتون گفته بودم)....حرف زياده و حوصله نوشتن و خوندن حرفای تکراری کم..اين شعر و تو يکی از شبای غم انگيز زندگيم گفتم:

 

بخواب امشب به آرامی دل تنها و پر دردم...گرفته راه خاموشی چراغ خانه سردم

 

بخواب ای نازنین امشب به جان چشم نمناکم...که غم گوید ز روی تو سوی دیگر نمیگردم

 

بخواب ای همدم دیرین بخواب امشب بسی شیرین...که دراین سالهاجانابسی من جانت آزردم

 

بخواب ای مهربان امشب که مهرت مرده درسرما...که من دیریست همپایت به تنهایی به سربُردم

 

بخواب امشب که میخوانم برایت قصه عمرم...که من امشب در این قصه تمام غصه را خوردم

 

بخواب امشب که بیتابم میان آتش و آبم...دگر سوی تو نشتابم که دیگر از غمت مُردم

 

بخواب امشب به آرامی که غم آواز میخواند...به جز بر بستر گرمت پی مأوا نمیگردم

 

بخواب ازغم مشو نالان مشو از محنتش گریان...که من این همدم سوزان برایت هدیه آوردم

 

بخواب ای آتش سوزان بخواب ای باغ پر باران...که ابرگریه و افغان ببارد بر سرم هردم

 

بخواب ای یاور تنها به روی پیکر شبها ...که من هم مثل تو دردا غریب و ساکت و فردم

 

بخواب امشب دل زارم که من هم سخت بیمارم...چو برگ باغ بی بارم پریشان پیکر و زردم

 

 

 

يه توضيح کوچيک: بعضی از دوستان با ديدن اسم وبلاگ در مورد من فکرايی ميکنن ميخواستم بگم نه اينجوری نيست من در راه منزل ليلی هم نيستم...خوب اينم يه اسمه ديگه مثل خيلی از اسمای ديگه ..تنها همدم من همونه که بارها گفتم:((غم))....

مجنون

 
پنجشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٢

 

غم به تن نحیف ما چه تازیانه میزند...ببین که تازیانه را چه بی بهانه میزند

در این سحر چه بی ثمر در آرزوی یک سفر...دلم فغان بی کسی به هر کرانه میزند

نشسته غم به منزلم چه هیچ و پوچ و باطلم...نوای غصه را دلم به صد ترانه میزند

چه پست گشته همتم نمانده آب بر شطم...کنون جنون به بربطم چه بیخودانه میزند

به جان بی نوای ما نشسته زخم بی کسی...نمک به زخم ما عدو چه وحشیانه میزند

کنون بریده از جهان رسیده ام به لامکان...دلم فغان بی امان از این زمانه میزند

اگرچه کوچ کرده ام ز آشیانه ام ولی...به جان خسته ام گهی هوای خانه میزند

به شاخ و برگ شعر من نمانده آشیانه ای...شکار چی عجب بود که دام و دانه میزند

دلم اسیر بی کسی چشید زهر غم بسی...کنون که غصه تیر خود به این نشانه میزند

چه خسته دل نشسته ام کنار بخت بسته ام...کبوتر دلم سرک به آشیانه میزند

اگر چه دل شکسته ام ولی به جان خسته ام...رباب و چنگ مهر تو چه عاشقانه میزند

مجنون

 
یکشنبه ٧ دی ،۱۳۸٢

عروسک

 

((بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران))

بازامروز دل غمزده ام شکايت از بی وفايی اين دهر سست بنياد و اين آشيان پربيداد ميکند امروز که بار دگر بانگ رحيل به گوش ميرسد ..گوش کن!...گوش کن صدای گريه های معصومانه اش راميشنوی؟ ٬ببين ! مرواريداشکهايش را که از صدف چشمان پاکش سرازير ميشوندميبينی؟  صدای چکچکشان را ميشنوی؟امروز که عروسک کوچکش زير خروارها خاک زندانی ظلمت است و دستان مهربانش در چنگال غصه ها پر از محنت ،...آه که صورت زيبایش تاب و تحمل تازيانه های بيرحم باد را ندارد...او را نيک بنگر و صدايش را آويزه گوشهايت کن...که غم بر شانه های نحيفش سخت سنگينی ميکند...او هنوز به عروسک کوچکش می انديشد وتوخشتهای ويران شده قلبش را نيک به تماشا بنشين...او امشب ز سرمای تلخ غصه های سنگينش نميخوابد و ميداند که عروسک قشنگش بدون قصه های شيرينش به خواب رفته وبيدار نخواهدشد...که غم بر شانه های نحيفش سخت سنگينی ميکند...

برای اطلاع از قرار کمک رسانی وبلاگ نويسها به زلزله زدگان بم به اينجا مراجعه کنيد

مجنون

 
چهارشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٢

 

متن زير توسط دوست عزيزم سعيد نوشته شده که تقديمتون ميکنم:

هو الاول

جنون

جنون         شيدايي علي كوچيكه ي فروغ فرخزاد نسبت به ماهيه خوابشه.جنون مثه يه آدم كچل بي سر و پا مي مونه كه هيچ وقت ساعت تو دستش نمي بنده و هيچم براش مهم نيست كه الان نصف شبه يا كله ي سحر.نه كه براش مهم نباشه خيلي هم  مهمه،ولي خودشو به خنگي و تجاهل مي زنه.نه ازون تجاهل هاي مغرورانه ي آدم هاي به ظاهر ساده كه تو تك تك رفتارهاي جاهلانشون ميشه صد تا كبر و غرور پيدا كرد.جنون خوبيش اينه كه سن نداره،جنس نداره،اصلا نميشه تشخيص داد دختره يا پسر تا اينكه بخواهي تو زبون لاتين براش دنبال حرف تعريف بگردي.مترادف نداره ولي ميشه تا حدي ديوونگي رو بهش ربط داد.ولي ميونش با عشق بدجور بده.چون اصلا سنخيتي با هم ندارن.ميگن يارو كارش از عاشقي به ديوونگي كشيده شده،اين يكي ديگه دروغه.عاشقي كجا و ديوونگي و جنون كجا!سوءتفاهم نشه يه وقتي ،عشق ديروز با عشق امروز اشتباهي نگيريد.چيزي كه من ميگم عشق امروزه يه چي مثه ليلي و مجنون امروز.آخه ليلي و مجنون هنوز سمبل هاي عشق ديروز موندن ولي ماهيت شون تغيير كرده.امروز بنده ي خدا مجنون تك و تنها زير يه درخت بيد نشسته،ليلي با پژو 206 به استقبالش مياد.يكي نيست بگه بابا مجنون اين مسخره بازي ها چيه درآوردي؟!ديگه تموم شد،آخر سرياله،الان ديگه مثه فيلم هنديا از پدر مادرت بايد عذر خواهي كني و آخرشم به خوبي و خوشي و سلامتي تموم بشه.يا بر عكس،فرقي نميكنه ،ليلي خانم كه مياد ماجراهاي عشقشو بگه،چشاش به كتونيهاي جديد addidas     و نو و شيك مجنون ميفته كه به به!بالاخره باباتو راضي كردي!يا نه هردوشون،يكي كتوني  Nike  و اون يكي يه كلاه شاپوي جديد فرانسوي.

         اون قديم قديما كه خونه ي مجنون اينترنت نداشت،اين پسره هي تو اين ديوار،هي تو اون ديوار نگاه مي كرد ببينه چه جوري به ليلي بگه دوست دارم كه زيادي تابلو نباشه.حالا ديگه مشكلات حل شده!يه ايكونه -icon- عشق و عاشقي براش ميفرستي تازه زيرش خودتم تاكيد مي كني:I love u  كه ديگه از تابلو بودن هم ميگذره و ميشه پرده ي سينما.

        اين جنون رو نمي دونم ديروز به كار مي رفته يا نه ولي جنون همون عشق ديروزه.عشق امروز اصول و زمان داره ، چرا كه دستش يه ساعت مچي بسته. اصل اول:عشق و عاشقي بعد از ساعت 10  صبح اتفاق مي افته كه آدم صبحانشو كامل و سير خورده باشه اونم با كره عسلي شونيز و يه استكان شير با قهوه،البته بنا به سليقه ي شما مي تونه تغيير كنه.پس عشق و عاشقي از پسر كوچيكه ي سر چهارراه كه صبحانشو نمي خوره ،كاملا به دوره.پس اگه يارو شكمش سير نباشه اصلا عشق و عاشقي نمي تونه بفهمه چيه؟!  اصل دوم:زمان داره.اينكه شما،تقريبا فقط تو سن جووني مي توني عاشق بشي و دنبال ليلي بگردي وگر نه تو پيري ديگه از اين چيزا خبري نيست.اينكه درسته كه تفاهم مهمه ولي اختلاف سني بيش از 10 سال هم توصيه نمي شه.زمان داره چون بر و بر همش چشت به اين ساعت تو دستت بايد باشه تا نق نق نحس ساعترو تحمل كني. اصل سوم:زيبايي و رعنايي و خوشبويي و خوشتيپي :كه اگر حداقل يكي شو نداشته باشي ديگه زكي!بري بميري بهتره.آخه كجاي اين دنيا دل ليلي براي يه آدم لنگ و لوك و بي سر و پا و كچل مي تپه!

اصل چهارم:تو مكتب عشق ديپلم رو بايد داشته باشي.عاشق پيتزا و كافي شاپ باشي و دلت برا  يه  چلوكباب توپ قيري ويري بره.عشق زبان انگليسي داشته باشي و  ok و yes    تيكه كلامات باشه.رفتن به اروپا هم تا آخر عمر مثه يه بت جلو چشمات بمونه.و اصل پنجم كه اصولا عشق و عاشقي بايد نسبت به جنس مخالف باشه و لا غير.

و هزاران تا اصل ديگه كه مراحل تكامل و سير كمال در عشق رو نشان ميده.كه نمونه ي بارزش فيلم رمانتيكه تايتانيكه.

و اما جنون! همانطور كه گفتم ساعت نداره ،اگه هم داشته باشه عقربه هاش تيك تيك نميكنه.بوي پيتزا هم به دماغش نخورده كه هيچ ، يك قرون هم واسه فكر كردن درباره ي چلوكباب خرج نميكنه.نمونه ي بارزش مولاناي خودمونه كه جنون وار شيداي شمس شده بود.يا نه بدتر نمونه ي ديگر جنون شعرهاي فروغ فرخزاده كه هر كس بخونه آخرش ميگه بابا هر كي اومده برا خودش شعر گفته ها!بخاطر اينكه تا آخر عمرشم فكر كنه نمي فهمه كه آه اگر راهي به درياييم بود      از فرو رفتن چه پرواييم بوديعني چي؟ يا اينكه بنده ي خدا  )فروغ(رو تو سن 32 سالگي خود كشي كردن كه چي بشه؟!جنون اينه كه آدم 2 روز سر چهار راه جون بكنه،روزنامه بفروشه تا 200 تومن جمع كنه سروش جوان بخره ،بعد ببينه واي يه آدم ديوونه پيدا شده درباره ي جنون چرت و پرت نوشته.نمونه ي ديگش رو تو كتاب و فيلم سه شنبه ها با موريمي شه پيدا كرد.جنون يعني اينكه آدم چتر داشته باشه ولي بخاطر اينكه حال اين سهراب سپهري رو هم شده بگيره،3 ساعت با دوستش تو هواي باروني خيابونارو الكي گز كنه و تا آخرش هم چتر رو واز نكنه.جنون يعني اينكه يكي رو دوست داشته باشي ،جونتم ازت بگيرن حاضر نباشي بهش بگي دوست دارم.جنون يعني اينكه به قول خانم سيمين بهبهاني :“يا رب مرا ياري بده تا خوب آزارش كنم         هجرش دهم،زجرش كنم،خوارش كنم،زارش كنم”.جنون با اينكه پولداره مي ره سر چهارراه شيشه ماشين مردمو پاك مي كنه.جنون با اينكه موهاشو مي تونه ژل بزنه مي ره اونارو از ته كوتاه مي كنه.جنون اينه كه از اول تا آخر عمرت بري شعر بخوني،ببيني همشون از عشق صحبت مي كردن،زكي!مثه اينكه اون وقتا جايي چهارراه نداشته يا اونوقت اصلا گرسنه پيدا نميشده.همه عاشق و واله و شيدا !؟

       جنون يعني اينكه از خودت كم كم بدت بياد.بفهمي هيچي حاليت نيست.تا مثه ني خالي بشي.بعد هم يواش يواش دنبال يكي بگردي تا فقط بتونه فوت كنه،اصلا هم برات مهم نيست كه يارو چند سالشه يا دختره يا پسر يا……هزار تا كوفت و زهر مار ديگه.جنون يعني اينكه يه كم تو اين دنيا ضايع بودن و ضايع شدن رو امتحان كني.يه كم خلاصه ديوونه باشي.

علی کجاس؟

-تو باغچه

چی ميچينه؟

-آلوچه

آلوچه ی باغ بالا جرات داری بسم الله.

علي كجاس؟  هو الآخر

saeedkd2000@yahoo.com         سعيد کمالی دهقان

 

مجنون

 
سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢

 

 ......وقتی دلم شکست:

  1.                                            دشمن جان شدي چرا؟

          

دوست نبودي به دلم دشمن جان شدي چرا؟..بهار دلكش نبدي همچو خزان شدي چرا؟

 

نوگل باغم نشدي شمع و چراغم نشدي..تكيه به ساقم نشدي  ريشه كنان شدي چرا؟

 

باده فروشم نشدي جوش و خروشم نشدي..دوش به دوشم نشدي بار گران شدي چرا؟

 

خنده رويم نشدي جام وسبويم  نشدي..مونس كويم نشدي  شكوه كُنان شدي چرا؟

 

 

بانگ محبت نشدي مهر و عطوفت نشدي..نور صداقت نشدي زخم زبان شدي چرا؟

 

 

زخم به جان من بسي بود زهر هم نفسي..ای كه به دادم نرسي! زخم زنان شدي چرا؟

 

صفاي جانم نشدي مه به ميانم نشدي..شهره آفاق شدم درد نهان شدي چرا؟

 

 

اين دل غمديده تورا يار ترين بود ولي..يار به جانم نشدي آه و فغان شدي چرا؟

 

 

وه كه چه ساده دل بدم در طلب ياري تو..تيغ جفا به دل زدي آتش جان شدي چرا؟

 

 

بيش چه گويمت دگر اينهمه حرف بي اثر..نداري از دلم خبر دل شكنان شدي چرا؟

 

 حتمآ به اينجا هم يه سری بزنيد در مورد يه بازارچه خيريه ست

مجنون

 
دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢

قهقه سكوت شب

قهقه سكوت شب مرا به خواب ميبرد...قلب فسرده مرا به التهاب ميبرد

سرود ساكت دلم كنار گوش خفتگان...مرا در اين كوير غم به يك سر اب ميبرد

گذشتِ تندِ لحظه ها گذشتن از گذشته ها...مرا كنار سوزني چو يك حباب ميبرد

درونم از طرب تهي برونم از تعب گران...مرا غم خزان بدان به صد عذاب ميبرد

هواي سرد بی كسی شكسته شيشه دلم...به دست خودمراكنون به منجلاب ميبرد

به پيش چشم خسته ام كنار دست بسته ام...ببين سپاه غصه را زمن شباب ميبرد

سپاه غصه در شبم فغان ضجه بر لبم...ببين شباب عمر من چه بي حساب ميبرد

مرا چه ميشود خدا به سر چه ميرسد مرا...مرا غريو ِ بي صدا به اضطراب ميبرد

سرود تلخ فاصله ميان بانگ  و هلهله...تمام ِهستيِ  دل ِمن ِخراب ميبرد

به باده شراب ِمو مرا چه حاجتي بود؟...كه هوش وعقل جان من نه اين شراب ميبرد

مرا ز آتش خزان نمانده در جهان امان...نگر كه جان و هستي ام چه با شتاب ميبرد

به مزرعِ جهان دگر حيات من درو شده...اجل چه وقت خرمنم به آسياب ميبرد؟

 

بچه ها حتمآ به اينجا هم يه سری بزنيد در مورد يه بازارچه خيريه ست.

راستی داشت يادم ميرفتوبلاگ کانون فيلم هم آپديت شد

 

مجنون

 
دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٢

خواب

سلام به همه دوستان عزيز بايد ببخشيد که دير آپديت کردم دلايلش مهم نيست غزل زير رو لطفآ تا آخر بخونيد : 

به دل خستهء ما هر گلي از راه رسيد...خاري از ساق بكند و سينه ام را بدريد

 

از صفا و طرب و جلوه و زيبايي گل...جز خس و خار جفا سينهءما هيچ نديد

 

مانده در حسرت گلبرگ محبت اين دل...جز غم ِهجرت و اندوه مشقت نکشيد

 

دل شكست از غم بي مهري و افتاد به خاك...شبنمي پاك زمنزلگه چشمش بچكيد

 

شبنم افتاد ز چشم و به بر خاك نشست...دانه عشق نهان از قفس خاك رهيد

 

نمنمك غنچه شد و سبز شد و بالا رفت...بر لبان دل ما بوسه زد و جامه دريد

 

اين دل تشنه كبوتر شد و پرواز كنان...به لب چشمهءشور و شعف و عشق رسيد

 

پر زنان، پاي كشان، جامه دران، نعره كشان...از شراب رخ گل بادهء مستانه چشيد

 

عرش لرزيد فلك ديد زمين ماند قمر شاهد بود...كه به معشوق چه گفت اين دل و از او چه شنيد

 

از شعف، شور، دل و كام، مي و ساغر و جام...آنچه ميخواست دلِ خستهء ما آن طلبيد

 

پس از آن دوري و تنهايي و غمناكي و ترس...گل زيبا نفسي تازه به جانم بد ميد

 

گل در آغوش و لبش بر لب و ساغر بر كف...مست و مدهوش به ناگه دل از اين خواب پريد!!!!

 

 

مجنون

 
یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢

سفرنامه

دوردستي سبز....سبز..سبز..

جاده اي در امتداد سفيدي خط چين

و خاك، خاكي عزيز،خاكي پر از رازهاي خشك،كه نواي حسرت باران

را با خارهاي ورم كرده به ديده رهگذران مينشاند

ودر ختاني خسته  و زنداني به بند خاك كه بهت زده به آسمان اشاره

ميكنند...

دور دستي مبهم از كوهاي نا تمام و مغرور...ويادي پر از مه ، خيالي

 مبهم از گذشته ترين گذشته هاي بودن...

مسيري آشنا كه از كنار قابي مينايي فرياد شتاب را به قلبی منتظر مينشاند

نوري مورب كه از ميان ديوارهاي كوتاه و بلند فراموشي قلب خسته

 و طوفان زده اي را نشانه ميرود

امتداد هاي ممتد و تيره بر روي دستهايي بلند راهي پر خاطره را پيش

گرفته اند ...موازي ...گويا هيچ گاه به هم نمي رسند

اينجا فولادي بي رحم پيكر نحيف و حساس گلبرگهايي گريان را ميفشارد

 

و من...من ماندم و  آرزو هاي هميشه پيشاهنگ ، و خاطرات

همواره به جامانده كه در تهاجم سهمگيني ازبي خوابي له ميشويم...هر سه با هم.

 

 

 

 قابل توجه دوستان عزيزم به خصوص بچه های دانشگاه

وبلاگ کانون فيلم دانشگاه علم و صنعت  افتتاح شد

حتمآ يه سری بزنيد تا از آخرين اخبار مربوط به پخش فيلم مطلع بشيد

مجنون

 
پنجشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٢

دلتنگی

 سلام به همه دوستای عزيزم...

راستش من اينروزا حوصله هيچ کاری رو ندارم حتی تایپ کردن  اگه به خاطر شما نبود ديگه نمی نوشتم...ولی ((چاره اين است وندارم به از اين رای دگر))...از لطف همتون ممنونم... از همه چيز خسته ام از همه چيز و همه کس...خيلی وقتا دلتنگيام راه گلومو ميبنده و از دنيا بيزارم ميکنه يه گوشهای از اين دلتنگيا رو تو اين غزل اوردم...من خودِ خودِ خودِ دلتنگی ام باور کنيد:

دلم تنگ است و دلتنگي شده همبند زندانم...رها كي ميشوم يا رب نمدانم نميدانم

 

دلم تنگ است و دلتنگي گسسته تارو پودمن...اسير باد پاييزي شده خاكستر جانم

 

هواي ابري قلبم هواي شرجي حسرت...به دل طوفاني از ماتم به رنگ باد و بارانم

 

حديث بودن و ماندن زده آتش به فردايم...اگر فردا شود ديگر در اين زندان نمي مانم

 

در اين زندان غبار غم گرفته راه آوازم ...شده جولانگه حسرت در و ديوار زندانم

 

در اين تنهايي و وحشت شدم همخوانه ظلمت...در اين گرداب پرمحنت خموش اماچه نالانم

درخت بي بر عمرم بخشكيد از جداييها...شكست و سوخت وگم شد اميد نوبهارانم

 

كجا هستم؟كجا بودم؟چه ميخواهم؟چه ميجويم؟...ندانم زاده تيرم و يا مرداد و آبانم

 

چه معشوقي؟چه مقصودي؟عجب تكرار بي سودي!..گرفتار غم حال و زفردايم گريزانم

 

خدايا مقصد و منزل مرا فردا كجا باشد؟....به جزوهم وندانستن من از فردا چه ميدانم؟

 

كنون دلخسته از عالم نشستم در كنار غم...شده منزلگه ماتم نگاه سرد و بي جانم

 

خدايا آسمان امشب مرا بيخود زخود كرده...قرارم را زكف برده شكسته صبر و سامانم

 

بهارم رفته ازدستم هنوز ازباده اش مستم...به آغاز ره است عمرم ولي من روبه پايانم

 

دلم تنگ است ودلتنگي به جانم شعله افكنده..هنوز از اينهمه غربت به دل مدهوش و حيرانم 

 

مجنون

 
چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٢

مادر

کاش آن باغ پر از عاطفه چشمانت شاخه ای برگی گلی گلبرگی کم داشت شايد می توانستم بنشينم به بر چشمانت... می دانم... چشمان پر گلت را به خسی چون من نيازی نيست ...مادر خوبم...هر وز روز توست هر روز باور كن هر روز روز توست اين منم كه غافلم... آخرماهي چه داند كه بر پهنه درياي چين است يا در بر تنگي بلورين...آري گويند كه سر نشتر عشق بر رگ روح زدند يک قطر از آن چكيد ونامش دل شد آن قطره تويي تو كه اينك چون اقيانوسي بر من جلوه كردي در سكوت سرسام آور اين سالهاي به صليب كشيده شده عمرم اين دم مسيحايي توست كه مرا به ناكجا آبادي ميبرد كه گويي بدان زاده شده ام و هزاران سال بدان ديار بودم واكنون از آن مهجورم...و امروز ... نشسته اي كنار پنجره انتظارها و هنوز جز من و شاد كردنم هيچ نمي خواهي...و من ...اي واي بر من كه از تو غافلم ...والله كه در عجبم از اينهمه بزرگي...((تبارك الله احسن الخالقين))....

ای کاش ميتوانستم جامه احرام بپوشم وبه گرد خانه دلت طواف کنم که اين خانه را نه خليل که خدا خود ساخته کاش لايقت بودم ای سنگ صبورم توهمه بزرگی وشکوهی... اين منم كه ياراي در يافت حقيقتي چون تو با عظمت را ندارم من غير از غزلي كوتاه چه در توان دارم كه پيشكشت كنم عرق شرم ميريزم و اين چند بيترا هزار بار تقديم تو ميكنم ...تبارک الله احسن الخالقين...

 

 

اي نگاه بي تعلق  اي تومعنی وجودم...ای طلوع روشنايی درنهايت سرودم

 خنده ات شكوفه گل گريه ات نمنم باران...آتش عشق توجوشدبه تمامِ تار وپودم

كهكشان٬ وسعت نورت آسمان٬ جام بلورت...من به اين قلب صبورت به خدا بدان حسودم

عطر چادر نمازت قبله هميشه من ...من تو را بعدِ خدايم در ركوع و در سجودم

گاه ِ بودن گاه ماندن وقت دلتنگی وخواندن...من در انديشهء چشمانِ پر از نور تو بودم

مادرم من خس وخارم تويي آن باغ ِ بهارم...بهر قربانيت آرم همهءبود و نبودم

 

  

                  

مجنون

 
دوشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٢

ساغر مينايی

سلامی دل آرا به پهنای عشق

غزل زير رو تقيم ميکنم به همه دوستای خوبم(قابل توجه اونايی که می گن کوتاه بنويس)ازاينهمه لطفی که دارين  خيلی خيلی ممنونم:

 

رفيق و همدم تنهايی من......نشد کس جز غم شيدايی من

دلم خونابهء حسرت شدو سوخت......شکست اين ساغر مينايی من

پر از شور و حيات و زندگی بود......سر پر جنبش و سودايی من

گرفتم از جوانی حسرت و درد.......گرفت از من همه زيبايی من

محبت، دوستي، عشق وصداقت......شده جرم دل دريايی من

نديدم چهرهء خورشيد عشرت......گرفته رنگ شب بينايی من

چه تکرارغم انگيزوغريبی است......حديث ماندن وبرپايی من

شدم دلتنگ ويار از ره نيامد......شده حسرت همه دارايی من

 

مجنون

 
سه‌شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٢

در انتظار يک صدا...

سلام دوستای عزيزم وقتی نظرای خوبتونو باز ميکردم از حرفاتون بوی صداقت و پاکی رو حس کردم «مهر از سر نامه بر گشودم گويی که در گلابدان است»...ولي دلم شکسته اين مثنوی رو وقتی خيلی شکسته بود گفتم:

در اين سرا کســـی مرا برای من صدا نزد...قدم به قلب خسته ام کسی به جز جفانزد

شکسته بغض من به لب شدم رفيق تاب وتب...در اين کوير بی کسی نشسته ام کنار شب

سکوت شکوه ميکند زناله های هر شبم ...پريدن و  رها شدن شده ترانه لبم

نشسته گرد زندگی به چهره جوانی ام...جوانی ام فنا شده به پای زندگانی ام

قلم به طاقت آمده ورق به محنت آمده...به گريه های نيمه شب دلم به عادت آمده

نخواه از دلم طرب،طرب به من زند غضب...به آسمان هستی ام طرب شده به رنگ شب

نشسته ام در اين سرا به انتظار يک صدا...سکوت خنده ميکند به انتظار من خدا ‼

درختِ ساکتی شدم شکسته شاخه و برم...سرابِ باغِ عاطفه شده اميد آخرم

سمندِ عمر من دوان جوانی از پی اش روان...به کوله بار خسته اش نديده ام به جز فغان

بگفتمش کجا روی چنين غمين و پر زنان...بگفت خامش ای جوان چه ديده ام از اين جهان؟

به جز شقاوتِ کسان به جز جفای بی امان...به جز  نوای بی کسی به غير از آتش خزان

بهانه وجـــــــودِ من شده گل ســــــرودِ من...چو مر غ عشق ِ بی نفس گسسته تار وپود من

نشسـته برگِ عاطــــفه کنــار شاخه ءدلــــم...دريغ شعله ستم شکسته ساقهء دلم

به کوچه ساربی کسی نمانده پيش دل کسی...حديث بی محبتی شنيده ام ز دل بسی

مجنون

 
سه‌شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٢

آتش تنها

سلام به همه ...اين شعر يه جورايی هم نيمايه هم سنتی خواهش ميکنم واقعآ نظرتونو بگين الکی تعريف نکنين...البته لازمه اين توضيح رو بدم که سعی کردم تو اين شعراز يه قالب متفاوت استفاده کنم در مورد اين قالب بايد بگم الزمآ وزنهای ابيات با هم برابر نيستند ولی همه وزن دارند واز نظر قافيه در هر بند قافيه هادر بيت اول دوم وبيتهای زوج وجود دارند ولی طول بندها با هم برابر نيستند.... ممنونم

 

کاوان میرود و آتش آن بر خاک است

منم آن آتش تنها که غمم غمناک است

تشنه و بی کس و بی يار در اين تنهايی

صورت غم زده ام پر خس و پر خاشاک است

شب رسيد از ره و آتشم زبانه میکشد

گريه های امشبم  ساکت و بی پژواک است

آرزوی پر زدن ماند ه به قلب خسته ام

از گذر از نرسيدن دل من در باک است

بند بندم شده زندانی بندِ حسرت

آه اين خاک عدم  بی ثمر و ناپاک است

شعله ام سوخت و خاکسترم از باد بپرس

که کجا رفت و چه شد از چه چنين چالاک است

 

لحظه ها در گذرند و تن من می سوزد

 آسمان چشم مرا نيک به خود می دوزد

پايم اما به بر خاک گرفتار شده

لحظه ای ماه دمی مهر مرا می بوسد

 

اشک را وام گرفته ز رخ من آسمان

نی، زمن ياد گرفته ناله و آه و فغان

خسته ام من از قفس چو مرغ عشق بی نفس

غنچه مثل قلب من گشته چنين جامه دران

سوخت از آتش من آتش چشمان بهار

عمر من گشته چو عمر نوگل باغ خزان

دل به دريا زده ام در اين سکوت شعله ور

مثل احساس لطيف من شده آب روان

  

جلوه گر صورت ماه است به خاکستر من

شبنم عشق نشيند چو به دوش و بر من

شوق پرواز مرا زنده نگه میدارد

نيست اکنون به جز از عزم سفر در سر من

دل من خون شد از اين ديار بی مهر و وفا

آسمان، عرش، فلک، هست کنون باور من

 

مجنون

 
جمعه ٢٠ تیر ،۱۳۸٢

 

سلام به همه دوستای خوبم  ببخشيد اينقدر دير آپديت کردم خواستم يکی از شعرامو بنويسم ولی ديدم دلم بدجوری هوای بچه گيامو کرده(چنان که افتد و دانی)  :

*************************************************************

کودکی اينجا نبود...

ديروز آوای کودکی در دلم صدا کرد و چه زود به باز شدن پلکهای به آغوش فکر رفته کودکی اينجا نبود

آيينه ها را تک به به تک گشتم پرواز ذهن را بال و پر دادم کودکی اينجا نبود

سکوت را تکه تکه کردم وفريادها را به هم چسباندم کودکی اينجا نبود

ديروزرنگی ترين خواب خوش خيال به همسايگی رنگين کمان بادبادکهای دنباله دار سرا پرده ء آبی وبلند ذهنم را به آغوش کشيد و جه زود به گذشت تصويری مبهم از سرابهای سرگردانيِ سراچه خيالم کودکی اينجا نبود

ديروز اندام درختی تنومند و سر به فلک کشيده گرم وسرشار از خواهشی باران زده بود که بالا رفتن پاهايی ظريف از تنش ولمس ساقه ايی سرمازده به ساقی سيمين او را التيام ميدادو چه زود به چکيدن قطره ای اشک از آبشار نالان قد کشيدن کودکی اينجا نبود

ديروز نغمه های آشتی بر فراز بادکنکی زلال انعکاسی سرشار را از خورشيدی بی غروب وام ميگرفت وچه زود به تيزی دندان سوزنی بی رحم و غرش انفجاری سريع و گوشخراش  کودکی اينجا نبود

ديروز چکاچکی دلربا ونمنمی طرب آميز باغچه گونه هايی سرخ را آبياری ميکرد و چه زود به بالا بردن چتری پر از فاصله کودکی اينجا نبود

ديروز شوق جمعه شدنسوار بر ابری از خوابهای شيرين سينه هفت آسمان هفته را ميشکافت و چه زود به گلگون شدن پيکر سوخته خورشيد کودکی اينجا نبود

ديروز آبی بيکران و آرام جعبه مداد رنگی در تعب آسمان شدن ميسوخت و چه زود به رها شدن برگی نازک از رنگينکمان دفتر نقاشی کودکی اينجا نبود

ديروز شمارش معکوس مشق شب و آوای ناقوس جريمه بد خطی زمزمه شيرين ترين اظطراب حيات را در گوشم ميخواند وچه زود با کابوسی پر از نمرههای قبولی ومدرکهای پوشالی کودکی اينجا نبود

ديروز ژرفايی پر از معصوميت و خلوص اوج پرواز خوشبويی را به گلبرگهای گل محبت هديه ميکرد ودستی کوچک ولی پر از ظرافتِ بزرگترين دوست داشتن نوازشگر، سرخی آن بود و چه زود با صدای پای بی رحم فصلی پر از بی برگی کودکی اينجا نبود

ديروز نيزه هايی آسمانی و برّان بر دروازههای قلعه قلبی پاک و مستحکم سپاه سرکش کينه ودشمنی را تار و مار می کرد وچه زود با قدکشيدن دروازهای بزرگ شدن جايی برای نيزهها نماند و کودکی اينجا نبود

اينجا همه چيز بود دشمنی بود پستی بود نامردی بود بی مهری بود بی وفايی بودو....اما........کودکـــــــــــــــــــــی اينجا نبود.....

                   

مجنون

 
پنجشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٢

 

به حرص ار شر بتی خوردم مگير از من که بد کردم
بيابان بود وتابستان و آب سرد و استسقا


سلامی دل آرا به پهنای عشق

اولين روزی که وبلاگ زدم چند تا از شعرایی که قبلآ گفته بودم رو با هم وارد وبلاگ کردم بعد اولين مطا لبم رو نوشتم بعد از اون دیگه کسی اين شعرای بيچاره رو تحويل نگرفت . پيش خودم فکر کردم ای دل غافل بايد صبر می کردم چهار نفر نظر می دادند بعد دوباره می نوشتم...خلاصه دردسرتون ندم (( اند يشناک گشتم و هولناک ودر دريای تفکر غوطه ورو چالاک که امروز نوبت چاره است و فرصت استخاره نيست پس بايد راهی پيشه کرد و چاره ای انديشه. پس سر در جيب مراقبت فرو بردم و در بحر مکاشفت مستغرق همی بودم که ناگاه سرا چه ذهنم آماس کرد و کبوتر فکرم پرواز که بايد آپديتی کنم بس چرب وچيلی چنان چرب که آبگوشت می خورند خسروان وچنان که يک وجب روغن بر جبهه آن نمايان پس پاشنه کفش همی ور کشيدم و بر پشت سمند قلم بر پريدم که چنين باشد احوال اهل تفکر و تأمل...)) بله (ببخشيد من باز زدم اون کانال)اينجوری شد که تصميم گرفتم دوباره اون شعرای قبلی رو آپديت کنم(البته با کمی اصلاحات)حالا فکر نکنيد گنجينه آثار ادبیِ من تموم شده ها نه بابا می خوام در حق شعرای قبلی ظلم نشه اما ((زين پس کار با شما مهربانان افتاد))
منتظر قدمهای سبز تون هستم که راهنمايیم کنيد...
(.گر نوشتم چند خطی تکه بيتی گر سرودم*سخن از عشق بر آمد من که بودم من که بودم؟
.........ياحق.......
****************************

فـــــــــــــــــرياد

گفتن از تو سخت است
وسکوت
داغ ترين فرياد است

چه بگويم زرخت ماه بود شاهد من
او که خودآينه روی تو بالای سر است
غنچه وقتی که شکفت
داستانی سرداد
رازخنديدن رويت را گفت.
گفتن از تو سخت است
وسکوت
سخت ترین واژه این سامان است
ومن
من تنها که شدم عابر این شبها
قايق زندگيم غرق شده به ميان طوفان غمها
غرشم طوفانيست
چشم من بارانيست
پيش روی چشمم همه جا ويرانی است
وسکوتم سنگی است، که فرو می آيد ناجوانمردانه، به بر شيشه نازک دلم
می نشینم آرام ، پشت این پنجره گرد نشسته به برش
در خیالی حساس، پرم از یک احساس
بوی گل می پیچد پیش چشم باران
می برد هوش دلم
می چکد یک شبنم از دو چشم گریان
گفتن از تو سخت است
وسکوت آتشی سوزان است
آینه در قفس است ،پنجره بی نفس است، بادل زار دگر غصه بس است
قلب من ناله ترین لانه بی باران است
سايه سنگينی بر سرم می بارد
نا ميد ازخورشيد بر سرم شب باريد
سينه ام سرد شده ، همه هستی من درد شده
بی صدايی کافی است ،رگه ای از فرياد در وجودم باقی است
خانه قلبم را می کنم من آباد ، گر چه سوز سرما کرده اينجا بيداد
قمری فريادم از قفس شد آزاد
آه از اين تنهايی وای از اين غم، فرياد

پيش چشم باران صحبت چشم من و روی تو ديدن دارد
یک قناری اينجاشوق پرواز و پريدن دارد
آشيانش دل من، تپش قلب من اما چه شنيدن دارد
غنچه ای پژمرده، فرصت جامه دريدن دارد
قایق کوچک تنهايی من،سينه دريا را عزم دريدن دارد
قطره ای خون ز دلم قصد چکيدن دارد
قلمم از کاغذ قصد پرواز ورهيدن دارد
دلم از اين دنيا، خون شد و قصد بريدن دارد
بی وفا روی مگردان به من زار نخند،گرچه خنديدن تو سخت شنيدن دارد

******************************
آرزوی تو
من نفسی بريده ام مرده به خاک کوی تو
مرغ بلا کشيده ام مانده به دام روی تو
من سخنی نگفته ام نامه نا نو شته ام
گهگهی ارفغان زنم هست به هاي وهوی تو
داغ دل خزان منم بی دل وبی نشان منم
صورت نيمه جان منم مست ز بوی موی تو
گيسوی پرزخم منم همدم رنج و غم منم
باده صبحدم منم در طلب سبوی تو
تيشه فرهاد منم ريشه بر باد منم
ناله و فریاد منم هر نفسی ز بوی تو
شمع منم اشکفشان غنچه منم جامه دران
هر طر فی پایکشان چرخ زنم به سوی تو
غرق به خاک وخون منم پست منم زبون منم
آه ببین کنون منم مست ز گفتگوی تو
بی کس و بی یار منم زخمی و بیمار منم
زار و گرفتار منم زان رخ لاله روی تو
من همه آرزو شدم بحر شدم سبو شدم
بین که چه زیروروشدم دوش به روبروی تو
بیش چه گو یمت دگر این همه شکوه و غزل
نمانده در دلم اثر جز همه آرزوی تو

******************************
زندان ظلمانی
دراين زندان ظلمانی نه آغازی نه پایانی
همه تاريکی و وحشت نه خورشيدی نه بارانی

سکوت سرد پاييزی به هر سو سايه افکنده
بهار عشق شد زخمی که آن را نيست درمانی

شکسته شاخه مردی گسسته رشته غيرت
نمانده شهر نيکی را دگر شوری و سامانی

همه نا مرمی محنت همه ظلم و همه وحشت
دلم از بی وفايی خون به قلبم زخم پنهانی

دلم خشکيده زين حسرت از این مردان بی غيرت
در اين نامردمی ديدم سرود مرد نالانی

فسرده قلب او از غم همه آوای او ما تم
نمانده از وجود اوبه جز اندم بی جانی

همی گوید به زیر لب که وای از ظلمت اين شب
زمستان سرد و طولانی نيامد نوبهارانی

دريده تیر غم جانم کجا رفتند يارانم
نه سهراب و نه گودرز و نه اينجا پور دستانی

نگر بر سينه صحرا که بينی سوزوغم آنجا
کوير و خشکی وسرما نه باغی نه گلستانی

بسود آتش حسرت همه بود نبود من
سرودم شعر بی حرفی به پای جهل و نادانی

بخشکيده کلام من به روی شاخه شعرم
ستون خانه عمرم گرفته راه ويرانی

چه گويم ديگرت ای دل که گشتی باطل و غافل
صدا کن بلکه آید آن شکوه و فرٍ يزدانی

مجنون

 
یکشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٢

دل من...


می خواهم با تو سخن بگویم ای تنها ترن مونس خسته ام و ای آینه شکسته ام، ای خاموش ترین خروش و ای فریادترین خاموش،ای همه تنهایی واضطراب وای امیدهایت نقش برآب،ای آیینه ترین آب زلال به ژرفای صداقت وای پرواز ترین بال در اوج محبت .آری با توام ای که به پهنای سینه ام نشستی و رشته صبرم گسستی ودر آرام و قرار به رویم بستی ومرا با اندوه وملال پیوستی. ای تک درخت سبز که بی پرنده ماندی وای آهوی تنها که در وحشت این جنگل درنده ماندی . ایکه گاه دردو راهی تردیدی و گاه در منزل امیدی ،گاه خفته در خانه تشویشی و گاه سلطان ترین درویشی وگاه در خویشتن خویشی.ای که گاه درانتهای سروری وگاه ز شادی فرسنگها دوری.ای که گاه پرواز ترین پروازی و گاه در قعر نیازی.
باتوام ای دل تنها و ای مونس من در این شبها با تو سخن می گویم که با تو حکا یتی دگر است با تو که وجود زلالت مرا به تحسین وا می دارد و ملالت مرا به مجمر تعبی آتشین می گذارد که مرا از تو گریز و گزیر نیست ودیر نیست آن نفس که آتشم به برآید و به انجام رسد آ نچه باید به سر آید.
آخر چرا مرا رها نمی کنی و بند از پایم وا نمی کنی، چرا مرا راهی نمی کنی از این وحشت به راه، وآشنا نمی کنی در این خلوت به یک نگاه، و شب تار مرا روشن نمی سازی در این ظلمت با پگاه
خسته و درمانده ام واز بهرچاره تو در مانده ام. بیا و سبز باش، بیا و آسمانی باش بیا و عاشق باش ای پرنده سرگردان و بی تاب،ای گرمایت چون آفتاب وای بیکران ترین آب،مگذار بمیرم به این بیهودگی .مرا ببین ،ببین که در این بیابان وحشت بی خودانه و حیران به این سو و آن سو سر گردانم وزخمی شده به دست سر نوشت پیکر نیم جانم و گرد باد بی مهری برده امانم و پایکشان می روم تا سر آید زمانم تا گونه بر خاک سایمپرواز کند جانم. بگذار ترنم محبت گونه هایم را جلا دهد وتلأ لؤ کرشمه ای از گوشه چشم عشق جا نم را سیراب کند که ((نیم جان مرا یک کرشمه بس باشد)).
عاشق باش و دوست داشته باش که اگر با تپش عشق وضو بگیری و با خلوت آن خو بگیری و با نام نامی اش آبرو بگیری ،اگر از هستی عشق پا بگیری واز صدای آن آوا بگیری ودر منزلش سکنا بگیری، اگر خانه مهربانی ات را به نور عشق آبادان کنی ولباس عطوفتت رابه گلهایش گلباران کنی به آسمانیترین نقطه دوست داشتن می رسی و بلند ترین باور مهربانی را حس می کنی و زلال ترین دوست داشتن رادر آیینه ترین آب خلوص انسانیت یعنی عشق می بینی .
میدانم میدانم که روزی لایق پرواز به آسمانی ترین آشیانه‌‌‌‌‌‌‌ئ بودن و ماندن خواهی شد می دانم روزی نگاه خسته من در امتداد آیینه پر مهر تو وبه آستان بلند عشق وبه تماشای تبلوری دوردست برق خواهد زد و ترنمی لبریز از حیات بر و دوشم را گلباران خوا هد کرد. آن روز را می ستایم و چشم در راهم.

مجنون

 

 

  

شمار قدمهاي سبزتان
 

 لوگوي من  لو گوي دوم

[FrontPage Save Results Component]


با من بچت اي رهگذر با من که آن لاين توام

 yahoo.com/online?u=nokhode_har_ash2003&m=g&t=1" title="Online Status Indicator" alt="nokhode_har_ash2003">


 آغاز و پايان راه

....پشت اين لينکها وبلاگي است که در آن پنجره ها رو به تجلي باز است ، پشت اين لينکها وبلاگيست که در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان بلاگرهاست ، قايقي بايد ساخت يه سري بايد زد ،نظري بايد داد

بهار14
ارتباط سبز
ساحل خيال
آيينه دل
عشق سوخته 
عاشقانه ها
كله پوكها
زيرباران اما بدون چتر
همشهري كاوه
گاهنامه
a beautiful mind
آرامش زلال
طعم گس خورشيد
ابروكمون
يلداي من
 فرشته گمشده
مرغ گرفتار
آميرزا
اهالي عصا
يك عاشقانه آرام
پشت ديوار شب يه راهي داره
تنهاترين سياوش

نگاه

براي رنگ گندم

ني لبك
عشق و سنگ
ليلاي بي مجنون

گيسو

شعرهاي عاشقانه من

مليحه

مصي

همدم غروب

کلبه راوک

گلهاي رنگارنگ

عاشق دلشکسته

rasha
حسين استقلالي
وبلاگشهر
يك نظر از همه چيز
قصه شهر سکوت
بنگ بنگ
من ليلا!كو مجنون
علي شمس

افسوس

دوقلو هاي عاشق
تنها تر از كوير
عسل
چشم من نگاه تو
بارون بهار
غوغاي عشق در دفتر عشق
خدا
تازيانه هاي بودن و عشق

لينکهاي بالا ترتيب خاصي ندارند

?†}¶ô¬ ??â?è

 

Danshjoo List